مدتی است سر گیجه تو دارم و چشم هایم نادان شده اند و نمی دانند که چه می بینند ، انديشه هايم سر به هوا راه مي روند و نقشه هاي احساسم به درخت مي رويند و در حجم مغرور چكاوك ها چيزي از تنهايي خالص صدا مي زند ما را ؛

وقتي كوچك بوديم دل هاي بزرگي داشتيم ، اكنون كه بزرگيم بيشتر دلتنگيم .
كاش همان كودكي بوديم كه حرف هايش را از نگاهش مي شد خواند ، نه امروز كه اگر فرياد هم بزنيم نمي فهمند و به همين سكوت دل خوش كرده ايم .
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:38
به قلم: آوا
|