
وقتي كوچك بوديم دل هاي بزرگي داشتيم ، اكنون كه بزرگيم بيشتر دلتنگيم .
كاش همان كودكي بوديم كه حرف هايش را از نگاهش مي شد خواند ، نه امروز كه اگر فرياد هم بزنيم نمي فهمند و به همين سكوت دل خوش كرده ايم .
ما به هم نمی رسیم ، مثل خورشید مثل ماه
تن تو خاک بهشت ، تن من پر از گناه
تویی یک مرغ سپید ، عاشق چشمه و رود
من گل آلودم و تلخ ، قطره آبی ته چاه
تویی در راه سفر ، سفری دور و دراز
تن بی قدرت من ، عاجز این همه راه

گفتمش بی تو چه باید بکنم
عکس رخساره ماهش را داد
گفتمش مونس شب هایم کو ؟
تاری از زلف سیاهش را داد
وقت رفتن همه را می بوسید
به من از دور ، نگاهش را داد
یادگاری به همه داد و به من
انتظار سر راهش را داد
می نشیند اسم قشنگت روی لب هایم جای شعر
شعرهای نگفته ام را روی چشمانت می بینم
چشم به راه یک غزل پای چشم هایت می نشینم
پشت پلک های توام
دارم از راه می رسم
برای تجربه های نگفته ات ، دیگر چشمهایت را نبند
دیشب پیش خلوت ثانیه ها
یکی از حبس آینه می گفت:
((بیا دل کبوتر هایی که بر سایبان پنجره دل خوش کرده اند بشکنیم ))
کاش می شد با نگاهی ساده و بی ادعا
با تو بودن را ، تو را تفسیر کرد
کاش می شد در میان موج های بی صدا
موج چشمان تو را تعبیر کرد
کاش می شد در هجران تو را
تا گذر از زندگی تمدید کرد
کاش می شد در شب دلواپسی
تک شهابی را به تو تقدیم کرد ![]()
می توان با یک گلیم کهنه هم ، روز را شب کرد ، شب را روز کرد
می توان با هیچ ساخت
می توان صدبار،هم مهربانی را ، هم خدا را و هم عشق را
با لبی خندان تر از یک شاخه گل تفسیر کرد
می توان بی رنگ بود
همچو آب چشمه ای پاک و زلال
می توان در فکر باغ و دشت بود ...
عاشق گلگشت بود
می توان این جمله را در دفتر فردا نوشت
(( خوبی از هر چیز دیگر بهتر است ))
آن شب وقتی بار سفر بستی همه چیز خاکستری شد و مهتاب روی تپش های گسیخته
شب بوها مفهوم تزلزل و بی قراری را احساس می کرد .
آن شب تو را به صداقت مهتاب قسم دادند که باز آیی و آنها بر سر آبی ترین سجاده ها نماز صبر خواندند.
ای افق های خشکیده ساحل !
مرا رها کنید و بسپارید به افق های روشن و زیبای دریا
ای طلوع سپیده صبح !
مرا بنگر و بر من بتاب تا غروب
در برق آن نگاهت ، هر شب رهایم ای دوست
شاعر شدم که روزی وصفت نمایم ای دوست
چشمان پر فروغت ، میعاد گاه عشق است
من آسمان چشمت را می ستایم ای دوست
احساس و شور عشقی باز آر ، بی تو زردم
عمری به درد دوری من مبتلایم ای دوست
درد است زنده بودن وقتی شبی نباشی
گر بی تو زنده بودم ، گو بی وفایم ای دوست
کاش می دانستم که در آن سوی نگاهت چه راز هایی نهفته است .
کاش می توانستم آواز تنهایی ام را به گوش تمام رهگذران تقدیم کنم .
برای یکبار به گلستان خیالم قدم بگذار و رخصتی بده تابر تنهایی ام خط بطلان بکشم .
بگذار با تو فراموش کنم تهاجم اندوه را
مهربانم
ساقه های خاطراتم بی تو می سوزد . ای مهربان جاویدان
وقتی نیستی ، لحظه به لحظه به یادت پونه می کارم و کاروان نگاهم عزم باریدن می کند .
بر کویر احساسم ببار